زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

شش ماهگي

1393/11/2 19:51
نویسنده : هستی مامی
236 بازدید
اشتراک گذاری

شش ماهگی

سلام دختر قشنگم

خوشحالم که بعد تقریبا یک ماه تونستم بیام وبلاگت رو بروز کنم

قبل از هر چیز نیم سالگیت رو با تاخیر تبریک میگم، تاخیرش هم برای این بود که میخواستم ببرمت بهداشت برای چکاپ و واکسنت رو هم بزنی بعد بیام کافینت

ماشا الله ماشا الله بزرگ شدی و خوشکل و فضووووووووووووووووول

این از عکست:

6ماهگي

حالا برو ادامه مطلب

 

خب حالا میخوام از فضولیات بگم ، از بزرگ شدنت و البته از این ماه که گذشت

اول از همه اینو بگم که فضولیات هنوز فضولی حساب نمیشه و مونده تا فضولیات رو ببینم

کارایی که میکنی و من بهش میگم فضولیهای اولیه:

  • هیچی از دست و دهنت امان نداره کافیه یه چیزی کنارت یا حتی در فاصله یک متری ات باشه سریعا و در یک آن تو دهنته
  • موهای سرمونم از دستت امان نداره موهای من که اصلا شده وسیله بازیت !!!!!!!! نصف شب موقع خواب بازیت میگیره و هی موهای من فلک زده رو ....آخه مادرت خوب پدرت خوب من از خودم مو ریزه دارم اونوخ تو هم ...
  • تو رورئکت هم که هستی جایی نیست که نرفته باشی جای تلویزیون ، در ورودی(کفشا) ،تو اتاق،گلدونها، تنها جایی که نمیتونی بیای آشپزخونه است چون ورودیش یه پله کوچیکه که نمیتونی با روروئکت بیای مگه خودم بزارمت تو آشپزخونه. سر همین فضولیات هم یه بار چراغ خواب روی میز تلویزیون رو کشیدی و توپک سرش خورد تو سرت جیغت رفت هوا خخخخخخخ..و این بود شروع گریه های شما
  • یه چیز از دستت نمیتونم بزارم زمین حتی اگه یه چیزی دور هم باشه ازت، خودتو سینه خیز بهش میرسونی و برش میداری خلاصه خیلی خطرناک شدی و باید همش حواسم بهت باشه..
  • چه رو زمین باشی و چه تو روروئک روپشتی ها رو از روی پشتی میکشی و تو دهنت میکنی!!!
  • کنترلای تلویزیون و دستگاه هم که شده یکی از اسباب بازی هات حتی بیشتر از اسباب بازیهات باهاش بازی میکنی نمیدونم چی داره که اینقدر توجهت بهش جلب میشه !!!
  • دیگه مثل قبل زیاد انگشتای دستت رو نمیخوری در عوضش خودتو خم میکنی یا وقتی دراز کشیده ای پاتو سمت دهنت میکشی و انگشت پاتو تو دهنت میزاری!!
  • حدود 3 هفته پیش ، میخواستی بیای خودتو خیز بدی به جلو میرفتی عقب خخخ ولی الان یاد گرفتی و به سمت جلو حرکت میکنی . خودتو حالت چهار دست و پا در میاری یه چند ثانیه تحمل میکنی ولی بعدش میافتی ... اشکال نداره تمرین کنی درست میشه
  • فقط هنوز نمیتونی بشینی ... بین دو تا بالشت میزارمت و چند تا اسباب بازی هم جلوت میزارم دیگه برای خودت گیر میشی ولی به 10 دقیقه نمیرسه میبینم کلا درازکشیدی...
  • به هر چیز پلاستیکی علاقه زیادی داری جلوت بزارم اصلا نمیگی مامانم کو..!!! حالا میخواد اون چیز پلاستیکی تشک پلاستیکی زیرت باشه، می خواد پلاستیک داروهای من باشه ، پوش دستمال مرطوبت یا ...
  • جیغات هم که مشخص کننده  دختر بودنته  به قول بابایی از سنت فراتره خخخ
  • انگاری به رنگ آبی هم علاقه خاصی داری
  • اصلا هم دوست نداری پوشک یا کهنه ات کنم موقع عوض کردنت اونقدر تکون میخوری که اعصابم داغون میشه و با بابایی دوتایی میگیریمت که تکون نخوری ... راستش بابایی موافق باز گذاشتنت نیست..
  • موهاتم بزرگ شده و شما هم مثل قبل نیستی اصلا نمیزاری شونه کنم وگیره بزنم بهشون.با چشات به شونه خیره میشی و با دستات هم میخوای بگیری و طبق معمول سمت دهنت!!!
  • از حدود دو هفته پیش علاوه بر مَ مَ ، بَ بَ رو هم میگی نمیدونی بابایی چه ذوقی میکنه !!!
  • اصلا دعوا و شوخی هم حالیت نمیشه عکس العمل بر عکس نشون میدی!!!مثلا دعوات میکنم میخندی باهات شوخی میکنم گریه میکنی!!
  • قبل رفتنمون به بیرجند به حموم عادت کرده بودی و زیاد اذیت نمیکردی ولی چون تو بیرجند هوا سرد بود و کلا حموم نبردمت اینجا که اومدیم و بردمت انگاری فراموشت شده و از وقتی وارد حموم میشی و آب رو میبینی گریه میکنی تااااا آخر ... خدا بخیر کنه
  • خداروشکر تو بیرجند با هیچکس غریبی نکردی ولی اینجا چند شب پیش که عمومیرزا زاده اومدن خونمون تا خانمشون اومد سمتت همچین بهش خیره شده بودی و یک دفعه زدی زیر گریه... خیلی تعجب کردم
  • از حدودا 10 روز پیش هم دیگه خداروشکر حالتای سرما خوردگیت از بین رفته ...
  • نمیدونم شاید زود شروع کردم ولی حدودا از 3 هفته پیش علاوه بر لعاب برنج و فرنی وحریره بادام بهت یکم برنج و سیب زمینی آب پز و بیسکوییت مادرهم میدم

 

کنترل

 

شونه

 

6ماه و 3 روز

 

 

 


 

 

 

 

حالا بزار از این یه ماه بگم

ما چهارم دی همونطورکه قبلا گفتم حرکت کردیم خداروشکر مادر جونم باهامون اومدن و من خیلییییییییییییییی از این قضیه خوشحال بودم

شب رو تو اصفهان خوابیدیم و صبح روز بعد اومدیم سمت مسجد سلیمان خداروشکر مثل قبل بازم توراه اذیت نکردی ولی خب خستگی این راه مسلما برای همه مون زیاد بود

خلاصه ساعت 6 شب رسیدیم مسجد سلیمان و تا وقتی که تو شهر رفتیم یه مقداری خرید کردیم فکر کنم شد ساعتای 8 که رسیدیم خونه

روزا مثل باد میگذشت و من هم خوشحال بودم از وجود مامانم کنارمون ..دایی مسعود هم یه 10 روزبعد اومدن و یه 5 روزی بودن با مادر جون برگشتن یعنی کلا مادرجونی 2 هفته خونمون بودن

یه چیزی که جالب بوده برام اینه که موقعی که بودن و تنها نبودی ساعتای خوابت مثل ما بود با ما میخوابیدی و با ما هم بیدار میشدی ولی از وقتی تنها شدیم علاوه بر اینکه صبح تا 10 خوابی تا ظهر که بابایی میاد یه دور دیگه هم میخوابی بعدازظهرم که بیدار میشی تا شب که میخوابیم شما یه دور دیگه میخوابی...کلا از نظر خواب به مامانت رفتی خخخخخ

 

تو مدتی هم که بودن دو بار رفتیم شوشتر و یه بار هم اهواز ..یه سر هم تا سد مسجد سلیمان رفتیم که عکساشو برات میزارم

دوست دارم دختر نازم

 از اینکه فضولی میکنی خیلی خوشحالم و خدامو شکر میکنم ، پس بیشتر فضولی کن تا از بزرگ شدنت بیشتر لذت ببرم

 

میسپارمت به خدا

پسندها (1)

نظرات (2)

مامان هدی و بابا هادی
7 بهمن 93 13:25
سلام عزیزم ماشاالله چه بزرگ شدی الهی چه چشای نازی حتما براش اسپند دود کن
هستی مامی
پاسخ
سلام خاله جون ممنون لطف دارین چشممم
مامان سيد امير علي
9 بهمن 93 10:17
ماشاا............چقدر بزرگ شديزهرا خانمي